همیشه در قلب منی
با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما ........."وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست"
تو اگر باز کنی پنجره ای سوی دلت مثل یک پوپک سرمازده در بارش برف * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * دارد برف می آید در گوش دانه های برف نام تو را زمزمه خواهم کرد تا برف از شوق حضورت بهار را لمس کند * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * رفاقت مثل آدم برفی میمونه ، درست کردنش راحت اما نگه داشتنش سخت ! * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * داره برف میاد به اسمون نگاه کن هروقت برف سیاه بارید بهم خبر بده ، اون موقع من دیگه دوستت نخواهم داشت * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * دلت سفیدو همیشه بدون غم بمونه *************** شنیدی توی تهران بابا نوئل رودستگیر کردن ؟ . . . . . . چون شلوارش توی چکمه هاش بوده … *************** اینا رو فرستادم تا باهاش برام یه آدم برفی بسازی تا این روزا تنها نباشم *************** آرزو می کنم غمهای دلت ، برن زیر برفها و دلت سفید و همیشه بدون غم بمونه . *************** دونه های برف از آسمون فقط برای دیدن چشمات پایین میان ، اما پاشونو که به زمین میزارن فدای مهربونیهات میشن … *************** آرزو دارم با بارش هر دونه از برف یه غم از رو دلت کم بشه نازنینم … *************** عشق یعنی : چون خورشید، تابیدن بر شب های دوست و چون برف ،ذوب شدن بر غم های دوست . *************** برف بارید و خدا پاکی خود را به زمین هدی کرد. زمین مغرور شد که سفید
است، پاک است چون دل خدا… و خدا با آفتابی، اشتباه زمین را به وی گوشزد کرد *************** برف که حالا کم کم آب می شود ، سفید ، همرنگ آرزوهای تو بود … *************** (لیز خوردن بهونه ایست تا دست هایی رو که دوست داری محکمتر فشار بدی, روز برفیت قشنگ!
تو که آهسته میخوانی قنوت گریه هایت را, میان ربنای سبز دستانت دعایم کن... امشب بازهم پستچی پیر محله ی ما نیومد مگه نه ؟!! " تـــو " این روزها آن شب ... سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... ! نـتــرس از هجـــــ ـــ ـوم حـضــــــ ــــ ــورم .. چه دیــر به دیــر به خواب زندگی ام می آیی ! نمی دانی که من دلواپســی هایم را با رویـــــاهای تــــو رنگ می زنم ؟! نمی دانی که اندوهـــــم با خیــال تـــو می آمیــزد ... تا غــزل غــزل ترانه شود ؟! تو خـوب می دانی خـوب من ! خوب می دانی ... که در اندوه فاصــــله پنجــــره ی اتاقم باز نمی شــود حتی تا هوای تازه بنوشـــــم ...! به خدا گفتم: بیا جهان را قسمت کنیم! آسمون مال من،ابراش مال تو دریا مال من،موجش مال تو! خورشید مال من،ماه مال تو...! خدا خندید و گفت: تو بندگی کن، همه دنیا مال تو ، منم مال تو ... اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست... به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم... مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد؟؟؟... مگر میشود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم؟؟؟... بگو معنی تمرین چیست؟؟؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟ بریدن از خودم را؟؟؟ مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی؟؟؟ از من نپرس اشک هایم را برای چه به پروانه ها هدیه میدهم... همه میدانند که دوری تو روحم را می آزارد... تو خود پروانه هارا به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند... نگاهت را از چشم من برندار... مرا از من نگیر... هوای سرد اینجارا دوست ندارم... مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام... اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم؟ اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشینم؟ تو رویاهای صورتیم خودم رو با تو ببینم؟ اگرچه قلبم برای بودن کوچک است اما برای همیشه مهمان این خانه کوچک باش ... گاهی برای بودن باید رفت.... رفته بودم سر حوض ٬ تا ببینم شاید ٬ عکس تنهایی خود را در آب . پسر روشن آب ٬ لب پاشویه نشست . آمد او را به هوا برد که برد . برق از پولک ما رفت که رفت . عکس آن میخک قرمز در آب پشت چین های تغافل می زد ٬ چشم ما بود . من به سر وقت خدا می رفتم . . گاهی .... گاهی برای بودن باید رفت... مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن
زیر باران قدم زدم می توانم راه بازگشت را بیایم... " کاش می شد روی خط زندگی با تو باشم ... تا نهایت سادگی " آن بوسه که از روی تو در خواب گرفتم گل بود که از شاخه ی مهتاب گرفتم هرگز نتوانی ز من دور بمانی چون در دل خود عکس تو را قاب گرفتم... عشق یعنی لایق مریم شدن …
سخت محتاج به گرمای توام
آرزو میکنم غمهات بره زیر برفها
روياي روزهاي قشنگ زندگي ام تباه شده
من مانده ام و يك سينه كه پر شده ست از
فريادهاي تلخي كه يك بغض و آه شده ...
از التهاب اشک، از عبور سنگین لحظه ها و سکوت مرگ آور حسرت،
در این صحرای بی پایان، به روی ماسه های سرنوشت خویش می بارم
نه نای رفتن دارم، نه تاب ماندن
آرام و سنگین قدم بر می دارم، به کدامین سو، نمی دانم
سر به سوی آسمان می کنم،
معبودا! از این همه گذشتن خسته ام،
پناهم ده امشب، که از خویشتن گسسته ام،
به راه خود ادامه می دهم، چشمانم به دور دست ها خیره مانده،
گام هایم، آرام و آرام تر می شوند، دیگر سرما تمام وجودم را گرفته
نفس هایم به شماره افتاده و دیگر توان ایستادن ندارم،
هوای پریدن به سرم زده،
ندایی در من نجوا می کند،
باور کن فردا خواهد آمد


یا باید خانه مان را عوض کنم
یا پستچی را
تو که هر روز برایم نامه می نویسی ...

دو حرفـــــــــ ــــــ ــــ بیشتر نیســـت ،
کلمه ی کـــوتاهی
کـــــ ـــ ـه برای گفتنش ..
جانم به لبــــــ ـــ ـ رسید و
ناتمـــــ ــــ ــام ماند ...

آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست
که رخت های دلتنگیم را
فرصتی برای
خشک شدن نیست...

که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را ...
تماشا می کرد ...
عاشــقـــانه تر ..
دانستم..
تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...!
چــــیزی جــــ ـــ ـز تـــنــهایی با من نیـــستـــــ ـــ ـ ..




پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونی کنم
اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات؟
روزی هزار و صد دفه بگم که می میرم برات
اجازه می دی که بگم حرف ترانه هام تویی؟
دلیل زنده بودنم درد بهانه ها تویی؟
اجازه می دی به همه بگم که تو مال منی؟
ستارتم اینو می گه که تو تو اقبال منی؟
اجازه هست جار بزنم بگم چقدر دوست دارم؟
بگم می خوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟
اجازه هست برای تو از ته دل دیوونه شم؟
اجازه می دی که بگم همین روزا میای پیشم؟

صبحگاهان
when the sun
وقتی آفتاب
is just starting to light the day
در حال روشن کردن روز است
i am awakened
من بیدارم
and my first thoughts are of you
و اولین فکرم تویی
at night
شبانگاهان
i stare at the dark trees
در تاریکی به درختان خیره می شوم
silhouetted against the quiet stars
که چون سایه هایی در مقابل ستارگان خاموش قد کشیده اند
i am entranced into a complete
مجذوب این آرامش مطلق می شوم
peacefulness
and my last thoughts are of you
و آخرین فکرم تویی

هیچ تقصیر درختان نیست .
ظهر دم کرده تابستان بود.
و عقاب خورشید ٬
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب !
ولی آن نور درشت ٬
که اگر باد می آمد دل او ٬
آن سوی تاریکی ، بر پهنه ی زندگی
آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و
باران سرود آفتاب را تکرار می کند
راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید
و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد
لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را
در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید
و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد
پنهان کن مرا

صدای پای من،
با صدای چکه های باران
یکی می شد .
من هم با باران یکی شدم.
باریدم.
باران بارید
و من با ابر یکی شدم
گریستم .
برای خودم .
برای تو .
برای پرنده کوچکی که باران لانه اش را از او گرفت ..
برای مظلومیت همه آنهایی که خیس بودند ...
زیر باران قدم زدم .
از خود می پرسیدم :
من و باران که با هم رفیقیم ؟!
پس از چه روست که من امشب دلگیرم ؟
باران صدای قدم هایم را می شست و می برد .
و من در صدایی جدید پیچیده شدم
صدا را نمی شناختم ؟
این جا کجاست ؟
حتی باران نیز دیگر با من سر رفاقت ندارد .
به صدای قدم های باران گوش می کنم
تنها
از این طریق است که 



عشق یعنی با خدا هم دم شدن …
عشق یعنی جام لبریز از شراب …
عشق یعنی تشنگی یعنی سراب …
عشق یعنی خواستن و له له زدن …
عشق یعنی سوختن و پر پر زدن …
عشق یعنی سال های عمر سخت …
عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ …
عشق یعنی با ” خدا یا ” ساختن …
عشق یعنی چون همیشه باختن ….
یعنی حسرت شب های گرم …
عشق یعنی یاد یک رویای نرم ….
عشق یعنی یک بیابان خاطره …
عشق یعنی چهار دیوار بی پنجره….
| Design By : Night Skin |











